سوفیاسوفیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

دلنوشته های مادرانه

بهشت کوچک من...

دخترم...بهشت کوچک من!   برای رسیدن به تو مدتهاست که از دنیا گذشتم! ماه هاست که موهای بلندم مثل شب تیره وسیاه شده، ابروهام مثل زمانی شده که یه دختره مدرسه ای بودم ، ناخن هامو تا بیخ کوتاه میکنم ومرتب بلوز شلوار به تن دارم!مدتهاست نه به خرید رفتم ونه حتی تفریح! منتی نیست...چراکه دنیا به این بزرگی بهای اندکیه در برابر بهشت کوچک ما!بهشت کوچک من...بدون که دنیای من وبابا مرتضی توی دستای کوچیکه تو خلاصه میشه! پس محکم باش وصبور! 6دی ساعت 4صبح
6 دی 1391

بازم دارم میرم...

بازم باید برم خونه مامان جون...امشب میان دنبالم!دلم برای همه چیز تنگ میشه...بابا مرتضی...خونه...بالشم...سکوت...تنهایی...   نمی دونم دقیقا کی برمیگردم، اما امیدوارم هروقت برگشتم تو همچنان سالم وصبور باشی...   تنها دلگرمی که باعث میشه قوی باشم وکمتر احساس دلتنگی کنم یاده خدا وحضور وهمراهیه توئه دختره نازم! برای مامان وبابا دعا کن! ١دی٩١ ساعت١٦ و٣٥دقیقه ...
1 دی 1391

یلدای امسال

دختر ملوسم حضور تو در بطنم، شب یلدای امسال رو برای من وبابا یلداتر وزیباتر از سال های قبل کرده وعشقمون رو پررنگ تر...دخترم محکم باش وصبور....به قول قدیمی ها چله بزرگه ی زمستون رو صبور باش وتو همون چله کوچیکه قدم به دنیا بگذار وزمستون منوبابا رو بهاری کن عزیزکم یلدارو از ورای بطنم بهت تبریک میگم ! راستی شب یلدا پایان سی ویک هفته وشروع سی ودومین هفته از سن جنینی توئه!سی ودومین هفته ت هم مبارک! دوستای گلم...یلدا برشما هم مبارک وخوش! ٣٠آذر٩١ ساعت٢٠وهفت دقیقه ...
30 آذر 1391

معجزه ی دعا

میخوام برات از معجزه ی دعابگم، دعا کردن برای دیگران وخودت!ازاینکه دعا همون موج مثبته وتا چه حد میتونه در مورد خودت ودیگران معجزه کنه!تا چه حد میتونه دله آدما رو دگرگون کنه و  انرژی مثبت رو که یکی از بزرگترین مظاهرش عشق ومحبته منتشر کنه!این تجربه ایه که خودم بهش رسیدم وبرام کاملا ملموسه...دلم میخواد تو هم اونو بدونی وتوی زندگیت ازش استفاده کنی....   راستش من توی دوران بارداری، خصوصا شبها خوابم کم شده وهمیشه کنار تختم یه تسبیح فیروزه ای گذاشتم که اکثرا باهاش ذکر میگم .توی یکی از شبهایی که بازم بی خوابی به سراغم اومده بودو البته اوایل بارداری هم بودم یاده یکی از توصیه های استادم خانم قائمی افتادم که اگر نسبت به ...
29 آذر 1391

یه خریده هول هولکی اما دلچسب وقشنگ

سوفیای عروسکم   راستش ظهر روز17 دی بود که مامان جون با بیمارستانت تماس گرفت تا حالت رو بپرسه...وبیمارستان بهمون گفت که شما یکی دوروزه که حالت خوبه ومن باید فردا برم بیمارستان وپیشت بمونم برای اینکه بهت شیر بدم...برای همینم سریعا من ومامان جون آژانس گرفتیم وراهی خیابون جامی شدیم تا برای تو که هنوز تخت وکمد نداشتی، سرویس خواب تهیه کنیم... ساعت سه راهی شدیم وچهار توی خیابون جامی بودیم...راستش تقریبا میدونستم چی میخوام وبرای همینم وارد اولین مغازه که شدیم یه تخت وکمد ناز قرمز ومشکی برات پسندیدیم وگفتیم که تا یک ساعت دیگه اونا رو بیارن خونه... بعد از اوردن تخت وکمد به خونه ،من ومامان جون به سرعت مشغول تخلیه نایلونهای محتوی سیسمونی شم...
25 آذر 1391

پایان 30هفتگی وتک رقمی شدن هفته های باقیمونده

دختر۲۱۰ روزه یا به عبارتی ۳۰ هفته ایه من   *  امروز سی هفته از هم نفس بودنمون گذشت وفردا به لطف خدا وارد اولین روز از هفته ۳۱ سفرمون خواهیم شد...هفته های باقیمونده دیگه تک رقمی شدن ...سفت بچسب به دل مامان وخواهشا حداقل تا ۷هفته دیگه پابه دنیا نگذار...برام دعاکن تو هفته های باقیمونده صبورتر باشم وقوی...هم من ،هم بابا مرتضی وهم خودت! *فردا میشیم ۳۰ هفته ویک روزه!  ٢٢آذر٩١ ساعت٢٠ و١٧دقیقه ...
22 آذر 1391

نوری از طرف خدا

پرنسس های قشنگم سلام......   راستش چند روز پیش یه مطلبی رو شنیدم که باعث شد خیلی به زندگی دلگرم تر بشم.....داشتم برنامه سمت خدارو از تلویزیون بطور اتفاقی گوش میکردم که شنیدم اقای روحانی توی اون برنامه میگفت " داریم که اگر انسان مصیبتی دید از خدا بخواهد که برای او این مصیبت را جبران بکند . ما باید باور بکنیم که خدا با عدالتش این مصیبت را جبران می کند. یکی از اصحاب پیامبر ابو سلمه بود . او از اولین کسانی بود که به مدینه هجرت کرد . او تمام احادیثی که از پیامبر می شنید برای خانواده اش نقل می کرد . او برای خانواده اش این حدیث را نقل کرد که پیامبر فرمود : اگر کسی مصیبتی بر او وارد شد اول بگوید :  انالله واناالیه راجعون و دیگر اینکه ا...
22 آذر 1391

روزهایی که نبودم...

اول آذر ماه بود که شب به خونه مامان جون رفتم ودو شب بعدش یعنی شب تاسوعا بود که فکر میکنم بخاطر درازکشیدن تو وضعیت نامناسب وتا حدی هم سرما پهلوی چپم درد گرفت...فکر میکردم تا صبح خوب میشم اما صبح که برای نماز بیدار شدم همچنان پهلوم درد میکرد...اول با اورژانس تماس گرفتم که بهم گفتن احتمال زیاد عفونت ادراریه وباید سریعا به بیمارستان مراجعه کنم وبعد با دکترم خانوم حنطوش زاده...ازم خواستن به نزدیکترین بیمارستان برم...منم با کمک مامان جون ابتدا به بیمارستان هدایت رفتم ولی با تماس خوده شخص خانوم دکتر (که انشاالله خدا بهشون سلامتی بده که روز تاسوعا وتعطیل ساعت ۶ صبح اینقدر احساس مسئولیت دارن) به بیمارستان ولیعصر(عج) بیمارستانی که خودشون رئیس بخش زنان...
21 آذر 1391

شوق پرواز

خدایا...   چقدر سخته زمینگیر بودن ونیازمند بودن به کسی غیره تو! نمیدونم دارم تنبیه میشم یا امتحان؟!ولی هر چی که هست از خودت کمک می خوام... ناشکری نمیکنم ولی خسته شدم ... راستش یه وقتا ،خصوصا یه وقتایی که تو جمع هستم به اندازه تمام لحظه های عمرم احساس تنهایی میکنم!برای راه رفتن دو پا دارم اما اجازه راه رفتن ندارم! ای کاش بالی برای پریدن داشتم...دلم شوق پرواز داره...شوق رهایی! پی نوشت: هرچند مدتهاست خونه مامانم هستم وهمه بی دریغ کمک حالم ولی...یه وقتا دلم میگیره! ۱۸آذر ساعت ۹و۲۵ شب خونه مامان جون ...
21 آذر 1391

سهم تو؟!

میوه ی عشق مامان وبابا...   لوبیای سحرآمیز عشق تمام سختی ها ورنج های روزهای پرتلاطم بارداری یک طرف، لحظه لحظه های دوری از عشقم ،بابا مرتضای تو که دوهفته ای میشه ازش دورم وفقط چند ساعتی تو این مدت دیدمش ودلتنگی های تموم نشدنی من یک طرف دیگه... انقدر دلتنگم و وجودم در عطش بلعیدن عطر تنشه که فکر میکنم دارم به مرض عشق مبتلا میشم...نمی دونم وجود تو چه چیز رو در من داره بارور میکنه که روز به روز بیشتر شیدا میشم... راستی...سهم تو ازین لحظه های شیدایی ودلتنگی دقیقا نمی دونم چیه...ولی شاید یه دل بی قرار وعاشق باشه! بی قرار از عشق...عشق خدا...ومامان وبابا! امیدوارم... ۱۳آذر ۱۰صبح خونه مامان جون ...
21 آذر 1391